_ _ _ _ _
نمیدونم حالاکه اومدم بازم میتونم آپ کنم یانه!
امیدوارم جا واسه اومدنم گذاشته باشید.به هرحال معذرت میخوام به توان 30!!!!!
من در زندگیم آموخته ام آنچه باشم که هستم.حرف جدیدی نیست اما گفتن تکراری اش هم برای من درس است!خودم باشم به جز ک مورد آنهو به سفارش مولای متقیان:اینکه شادی را در چهره نمایان و غم را در قلبم مخفی کنم!
کار سختیست اما شدنیست!شخص مهمی به زندگیم پاگذاشته که زمینی نیست!همیشه در آسمانهاست و باعث شده که نگاه من نیز آسمانی شود وبرای رسیدن هر چه زودتر به عشق آسمانی بی وقفه پر بزنم!گاهی خسته کننده است اما امید دیدار معشوق در آسمانها و آفریده هایش در زمین و این شخص آسمانی لبخندی پررنگ بر لبانم جاری میسازد......
پ.ن:بی شک در دادگاه پاییز بالاترین گناه سبز بودن است!
پ.ن:پاییزتون مبارک!
پ.ن:مضطرب در کنار شاپرک آرام گرفته!
_ _ _ _ _
میدونم جا واسه هیچی نذاشتم حتی معذرت خواهی!
اما واقعا نتونستم بیام!الانم اونقدر وقت ندارم که به دوستان سر بزنم اما گفتم حداقل ۴خط هم شده
بنویسم بگم زنده ام!
واقعا از همه ممنونم که تو این مدت به یادم بودین والبته نظراتی
دلگرم کننده برام گذاشتین!ممنونم والبته
میگم منم به یادتون بودم وبراتون دعا کردم!همش تقصیر این رایانه ی
مذخرف(دهن من و باز میکنه!)بود!
خیرسرش هنوزم درست نشده منم الان با هزار مکافات دارم تايپ ميكنم!
(فارسي نداره خوب صفحه كليدش!!!!!!!)
همه ي مطلب هام واسه آپ هاي جديد آماده بود ؛ اما تايپ نشده!
خبر خوشي كه دارم هرچند گذشت تولدي بود(10.26)كه دليل گفتنش چيزي نيس
جز اينكه بهترين هديه
از طرف خدا بود كه تو شب ابري ستاره م رو نشون داد!(الان حتما ميگين كشت مارو با ستاره!)
ازدوستانيكه تولدروتبريك گفتن ممنونم و اگه نظر بعضي تاييد نشد
به خاطر حفظ مسائل امنيتي بود!!!!!
واينكه در اسرع وقت تصحيح و تاييد ميشن!
نظرخواهي رو هم ازين به بعد فعال كردم!!!!!!
وپيشرفت هاي معنوي بسياري هم داشتم كه به موقع توضيخ داده ميشه!
التماس دعا!(واقعا دلم تنگيده اود واس اينجاها!)
*شاپرك!حضورت باعث دلگرمي خيلي ها شد!برسان سلام را به مضطرب هميشگي ات!
*دلم تنگيده واسه اونايي دلشون بزرگه!
_ _ _ _ _
آه از التماس....آه از اضطراب...آه از انتــــظار...!
قرار بود به جای این کلمات،حرف از مردی بزنم که خانه نشین شده؛
هرچند برای مدتی کوتاه!
قرار بود بگویم کسانی به عیات این مرد می آیند که خود نیم
بدنشان توسط سکته از کار افتاده!
قرار بود درد دلم را بازگو کنم!چون خیلی چیز هارا فراموش کرده بودم...
اما حال آمده ام تا پاک کنم اشک و خون دلم را! اینجا در مقابل چشمان دل شما!
پروردگارم اینها چیست؟ اینها چیست که این روز ها بیشتر میشود؟
پرپر شدن گل؟یا جان دادن انسان؟
خداوندا!این مردم 60 سال بی دفاع اند؟آیا این با عدالت تو سازگار است؟
من نه گله میکنم و نه قضاوت! واز همین که حکمت را نمیدانم
هیچ یک را انجام نمیدهم!
به قول مضطرب:چه کودکانی که در این 60سال به دنیا آمده اند،
در این 60 سال زندگی کرده اند و در این 60 سال کشته شدند!
اگر کسی از اولین روز این 60 سال به دنیا آمده باشد و هنوز در آن سرزمین
باشد،اکنون برای خود پیرمردی ست که آرزوی داشتن زن و فرزند و نوه و نتیجه
را در راه خدا بر باد داده است....!
آه...آه از التماس...!
راست میگوید آقا *...!
اینان ،این ستمگران بی وجدان و آنان که ساکت و بدون حرکت مینشینند
چگونه آن دنیا سر خود را در برار رسول الله بلند میکنن؟
اصلا چگونه میخواهند در برابر خود خدا بایستند؟
پروردگارا ببخش مارا و کمک کن به همه ی مان!
ای عادل ترین و قادر ترین و عالم ترین!
آخر انسان به چه حدی از شقاوت میرسد که برادر خود را،پیامبر خودرا،امام
خودرا،اسرای جنگ را،طفلان مسلم را،زینب سه سالــه را،
مردمان بی دفاع غزه را و زندگی انسانهای بی دفاع و مظلوم
فلسطین و عراق و افغانستان و لبنان را اینگونه
میکشد؟!خداوندا اینان انسان اند؟
اصلا به چه جرمی؟ به چه گناهی باید بمیرند آنان که حق زندگی دارند؟
2000تن کارتن غذا و دارو از ایران به آنجا رفت تا سیر کند و درمان کند!اما چه را؟
چه چیز را درمان کند؟بند آمدن نفس کودک تازه به دنیا آمده را؟
یا اشک ریختن بی دریغ پدر و مادری در افسوس مرگ فرزند
و فرزندی در بهت مردن پدر و مادر را؟؟!!!
ما چه میکنیم؟؟!!!ما چی؟!چه کاری از دستمان ساخته است!
آه!خسته ام میکند که به این فکر کنم؛نمیتوانم کاری انجام دهم!
ما دعا میکنیم؛اما.....!
خداوندا خود تسلی ده دلهای ما مسلمانان را که اشک میبارد
از درد مردم بی گناه غزه،وخون گریه میکند از ناله های زینب ســـه سالــه که
پشیمان است عموی خودرا برای آب به طرف فرات فرستاده است............!!!!
همه ی مان را نجات ده..! آمیـــن!
پ.ن:معذرت میخوام که به علت خرابی
این رایانه ی نفتی!مجبور شدم دیر آپ کنم!
پ.ن:آقا* : آقای خامنه ای...!(ما در خانواده ازین لفظ استفاده میکنیم!!)
_ _ _ _ _
امشب اون منتظر ی که همیشه جلوی خودشو میگرفت تا سوتی نده
میخواد تمام احساسش رو بروز بده!![]()
اول:
بودنامون تا دوبارست
ستاره بازی مون بهانه ست.............!![]()
الان مضطرب چشماش از تعجب باز میشه و کلی به من فحش میده
همتون به جشن امشب من خوش اومدین!
اما حالا بهانه ی جشنم!
حالا یه کمی بگذره میگم!نه جشن تولدم نیس!
اول این شعر:
دورم از تو
اما با تو
لحظه هارو زنده هستم....!(واسه ی مضطرب با صدای قشنگ خودم
اما حالا بهانه ی جشن:
امشب شب آشنایی مضطرب با شاپرکه...............
خیلی خیلی خیلی خوشحالم!امشب اولین شبی بود که چشم ها ی
مضطرب تو چشمای شاپرک گره خورد!
به جان خودم اگه دفعه های بعد آپ نکردم بدونید مضطرب
حالا هم شما هر چقدر دوست دارین ینجا خوش بگذرونید و بعد هم
میتونید با نظراتتون خوشحالمون کنید و بعد هم اگه خواستید به من
هدیه بدید!!!اونا مهم نیستند من مهم ترم!![]()
خوب دیگه حالا هم این رو تقدیم میکنم به مضطرب و شاپرک عزیز:
از صدای موج سرشارند و با ساحل دچار
گوش ماهی ها چه میفهمند اقیانوس را.....!![]()
خیلی همتون رو دوست دارم و از اینکه یک بار دیگه با دیوونه بازی ها
و غم و شادی های این منتظر شریک بودید بسیار بسیار سپاس گذارم............!![]()
امیدوارم مضطرب ها وشاپرک های شما هم خوشحال باشن
و همچنین شما با ستارتون مث من خوش باشید!
پ.ن:تبریک میگم بزرگترین عید مسلمانان رو به همه ی شما دوستان
خوبم و البته مسلمین جهان.........!![]()
_ _ _ _ _
دستانم در دست ستاره در آسمان و روحم پیش خداست.....
اینجا هوا عالی ؛ آسمان صاف ؛ دل من همراه با لکه هایی از ابر امید؛بی
خیـــــــــــــال نشسته است!
حال و هوای این روزهایم غیر قابل توصیف است و شاید کلماتی که به کار میبرم اصلا
بیانگر حالات واقعی ام نباشند!
نه راضی ام،نه ناراضی!
نه خوشحال،نه گریان!
نه تنها،نه محو در جمعیت!
یک خلا کامل ذهنی به وجود آمده در من که من این را هم دوست میدارم هم
نمیدارم!!!!
همین باعث پرت شدن هواس شد!
امروز40 صفحه از یک درس را امتحان داشتم و تا ساعت 12 شب دیشب 14 صفحه
خواندم!!!!گاهی به صفحه
های آخر گوشه نگاهی می انداختم میگفتم: من میتوانم!!!!!!!!!!
چــون ایــن روز هــا سخـــت پوســــــــــــت تــر شـــده ام.......!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پ؛ن:همانطور که گفته ام نه راضی ام نه ناراضی!
جدیدا بیشتر به مظلومیت ها که وجود دارد فکر میکنم!
از مردم گرفتار در محاصره ی غزه گرفته تا ما های گرفتار در بند جسم خود و جسم
دیگران!
از مظلومیت شاپرک ،دلتنگ؛از مظلومیت مضطرب،گریان؛از مظلومیت ستاره ،تنها؛از
مظلومیت دربه در،دیوانه؛ و از
مظلــــــــــــــــــومیت خدا؛ میــــــــــــــــــمیـــــــــــــرم!
تنها کسی که مورد ظلم واقعی از جانب ما انسانها قرار میگیرد خداوند صبــــور است!
پ؛ن:خداوند خود جای حق نشسته و در آخر حق ما ها را از آنها
میگیرد؛مضطرب...........!
پ؛ن: شاید باورتان نشود که از آمدن نرگس ها و ستاره ها بار دیگر چقدر اوج گرفتم!
مضطرب و شاپرک و ستاره میدانند
که من بی نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگس میمیــــــــــــرم!
_ _ _ _ _
آخه چطور میشه به کسی که همیشه همراهته فکر نکنی..؟
خوندن کتاب در آغوش نور(نوشته ی بتی جین ایدی؛ترجمه ی شهناز مجیدی) بیشتر
بهم کمک کرد!
خیلی دلم میخواد منم یکی از اون انسانهای سعادت یافته بشم!از اونایی که میشد
نور خدا رو به وضوح درونشون دید!
(احساس می کنم،مغزم واسه نوشتن هنگ کرده!)
کسانی مثل پیامبر ها و ائمه ی معصومین!
یا نزدیکتر،همین علما و افراد با تقوا و پرهیزکاری که راه سعادت رو پیدا و دنبال کردند!
***********
خیلی سخته آدم نتونه واسه زندگیش تصمیم بگیره!یعنی کسانی باشند که بخوان یه
چیزایی رو بهت تحمیل کنند!
اونا آدم های خوبی اند و خیر وصلاح رو میخوان؛اما به هر حال یه جور تصمیم به اسم
تحمیل که خیلی منو اذیت میکنه چه واسه
زندگی دیگران،چه واسه زندگی خودم!
حالا منظورم ازین دوتا موضوع کاملا نا هماهنگ این بود که:
مگه فرقی میکنه آدم چه کاره باشه یا از کدوم سطح جامعه!؟!!
مهم اینه که راه سعادت رو تو هرکاری در پیش بگیره!
یکی با خوندن فلسفه و عرفان و الهیات این کار رو میکنه و و یکی با متخصص کودکان
شدن و به جامعه خدمت کردن....!
پ،ن:خیلی مبهم حرف زدم...؟!!!!؟!!
پ،ن:دیشب داشتم بین نوشته های 5/1سال پیشم سیر میکردم که یک دفعه
چشمم به یک مصراع از یک شعر افتادکه خیلی پر رنگش کرده بودم!
احساس میکنم این شعر رو اون سال واسه این پر رنگ کردم که الان چشمم بهش
بیفته و آرامش بگیرم! مصراع شعر این بود:
ای منتظر غمگین مباش؛قدری تحمل بیشتر................!!!!!!!!!!!!!![]()
خیل وقتا پیش میاد که تنهایی رو به تمام معنا و از بیشتر ابعادش درک میکنم! این؛
اذیتم نمیکنه!
شاید هم به خاطر تجربه های زیادی که ازش داشتم اذیتم نمیکنه!
ولی من به این تنهایی عادت کردم و اون رو دوس دارم!
خیلی وقتا تو تنهایی خودم بودم؛حتی موقع هایی که کسانی که دوسشون دارم
همراهم بودن!
خیلی وقتا احساس کردم از هیچ کس هیچ کاری بر نمیاد.
خیلی وقتا تنهام گذاشتن والبته الان که فکر میکنم خیلی راحت درکشون میکنم.
چون واقعا اونا کاری از دستشون بر نمیومد که بخوان
انجام بدن!
گاهی اوقات برای منم پیش میاد که موقعیت یک نفر رو درک نکنم و یه چیزی بهش
بگم!
ازین بابت از دست خودم ناراحت میشم و حتما عذر خواهی میکنم،اما با این حال
کاری رو از پیش نبردم!
هرشغلی که داشته باشم فرقی نمیکنه؛مهم تنها بودن ذاتی آدم هاست!
اگه همه ی موجودات جهان بخوان از من فرمان بگیرن؛ باز من محتاج یاری و فرمان
گیری از یکی بالاتر از خودمم!
این چیزی طبیعی و من در حال حاضر کشف بزرگی نکردم ؛اما درک کردم و این برای
خود من حداقل خیلی ارزش داره!
اینکه با هر روز از خواب بلند شدنم،بخوام به یک نفر،تنها به یک نفر تا حد توانم کمک
کنم و امیدواری بهش بدم،شاید مسخره
باشه،اما قانع ام میکنه!
کاش بتونم حرفایی رو که میزنم و در قالب نوشته پیش روی شما قرار میدم رو خوب
عمل کنم،در این باره ازتون میخوام واقعا دعام
کنین!
تقریبا دو سال پیش بود که یکی برام نوشت: ما همه محتاج دعا ی همدیگه ایم!
حرف بزرگی نزد؛اما برای من جالب بود!
چون اولا تا اون موقع کسی به این صراحت پیش من احساس نیازمندی نکرد، و اینکه
یکی بزرگ تر از خود من و
تقریبا کسی که شاید هیچ وقت نبینمش این حرف رو زد!
و بهتر از اون اینکه به من یاد داد که خیلی راحت از دیگران بخوام دعام کنن!
تا جایی که یادم میاد آخر هر نظری که میذارم،یا غیر نت، اگه برای کسی چیزی
نوشتم یا حرفی زدم آخرش خواستم دعام کنه!
این کار رو مدیون اون دوست ام!
خیلی خیلی هم از شما ممنونم که متن های تقریبا پراکنده ی منو میخونین و
همراهیم میکنین!واقعا ممنون!
_ _ _ _ _
شاپــرک از آن موقع که مضـطرب دلتنـگ بود رفت!
رفت و تنها ماند دستان سرد مضطرب که برایـش دست تکان داد...
این بار آمدم متنی بنویسم بابت گلایه!! گلایه از مضطرب!،گلایه از شاپرک!
نمیدانند که چقدر در دوریشان میسوزم...به آنها نگفته ام که وقتی ستاره
میبینم،وقتی یـــــــــــاس میکنم و نرگـــــــــس بو میکنم،
وقتی در تنهایی خود با خدا نجوا میکنم،وقتی تنهایند و تنها ام....؛ در تمامی این
لحظات در فکر من پرواز میکنند!
وقتی شاپــرک، بالــش به خاطر نامردمــانی که به ظــاهر پروانــــــه دوستــند
میشـکند؛ من کمر خم میکنم و تنها گریه و صحبت با
خدا کارم میشود!
وقتی مضطرب برای امتحان پس دادن ،برای آزمایش شدن باید بسوزد؛ مــــــن
میــمیـــرم.......
غم مضطرب در افسوس دفتر؛ و خواب شاپرک بر روی نوشته های مضطرب از دلتنگی؛
مــرا از درون میسوزاند....
نمیدانند چه میکنند با دل این منتظر که تنها بابت اینکه ناارحت نشود؛ زبان در دهان
پنهان میکنند و افکارشان را در هوا پخش؛ که
مبادا بازگویند آنچه را ســخت بر آنها گــذشت....
من اذیت میشوم وقتی آنها میدانند که من هستم ، من و ستاره را با خود نمیدانند!
آنها؛ آنهایند.....
خایا چرا آنها را این همه مظلوم، و دل این منتظر را نگران آفریدی؟!!!!!
کاش بودند و ......
نمیدانم؟!!
نمیدانم اگر بودند چه میکردم؟!!!!
بر روی بال شاپرک مرحم گذاشته؛ ودستان مضطرب را با حرارت دل خود گرم
میکردم..!
پ؛ن:خدایــــــــــــــا! همه و مارا در پناه خود حفظ کن...!
پ؛ن:بـبـخـــشیــــد..............!
_ _ _ _ _
آرامش بخش ترین لحظات عمرم رو وقتی حس میکنم که مطمئن میشم خدا
دوسم داره....
وقتی از پنجره کلاس درس به بیرون نگاه میکنی از دیدن برگ سبز درخت ها با
آسمون ابری وآبی چنان سر شار از آرامش و لطف خداوندی میشی که حد و حدود
مشخصی نداره!وقتی ساعت8شب ستاره ات میاد و بهت و
میگه منتظر باش ببین می آیم....
بعد از اون ساعت 12 شب موقع خواب میبینی که یه ستاره روبه روی پنجره ی اتاقت
رنگ عوض میکنه، حساس میکنی
که واقعا خوشبختی! خیلی خوشبخت که با دیدن ستاره ات احساس میکنی که
خدا واقعا همراهته ودوست
داره! فقط میشه لطف خدا رو حس کرد و همین!وقتی برای دیدنش دست به دامان
خدا میشی و خدا بی بهونه بهت لطف میکنه وستاره برای امیــــــــــــــــــــد واری
بیشتر بهت میگه غصه نخور...........:
"هر کـه درایـن بــزم مقـــرب تر اسـت
جــــام بـــلا بـــیشـــتــرش میــــدهـــنـد"

_ _ _ _ _
خیلی چیزا تو زندگیم پیدا کردم که اونقدر بهم آرامش میدن که تماااااااااااااااام غم
یه چیزایی مثل:
همیشه خدارو تو وجودم تو تمام لحظات زندگیم تو هر کاری میکنم و نمیکنم تو
هرچیزی که دارم و ندارم تو و تو خیلی
چیزای دیگه حس میکنم
این بالاترین آرامشی که یک بنـــــــده میتونه داشته باشه!
وقتی آهنگ گوش میکنم،وقتی میگم و میخندم،وقتی گریه میکنم،وقتی حرف
میزنم،وقتی به دیگران دلداری میدم وقتی نماز
میخونم،وقتی دوست دارم و دوستم دارن، وقتی به گیاه ها نگاه میکنم،وقتی شعر
میخونم و حفظ میکنم،وقتی دست نیاز به
درگاهش هرجایی که باشم بلند میکنم،وقتی باد صورتم رو نوازش میده و وقتی تمام
کائنات رو با علاقه نگاه میکنم،وجود
خدارو حس میکنم ؛دیگه هیـــــچی نمیخوام!واقعا هیچی نمیخوام وقتی اینا رو دارم!
خیلی دوست داشتم این حس رو تجربه کنم که دارم میکنم!
چند وقت پیش گلایه کردم، "دربه در" واسم نظر داد(( به چیزایی که داری فکر کن
مث من!))
حالا بهش میگم نه تنها به داشتن تو فکر میکنم و تمام کائنات،بلکه به داشتن کسی
مث خدا فکر میکنم و ازینکه همراهمه
احساس خوشبختی تمام وجودمو پر میکنه!
ازینکه دوستایی مث شما یا دیگر دوستام رو در اختیارم میذاره،وقتی بهم نشون میده
که چقـــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر دوستم
داره،من بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــال در میارم!![]()
![]()
گاهی فکر میکنم اگه بخوام این حرفارو به کسی بگم فکر میکنن که من دیوونه ام یا
دارم خالی میبندم!
اما همینجا با تمام وجود اعلام میکنم که اگه قراره با دوست داشتن دیگران،دوست
داشتن ستاره و دوست داشتن خدا دیوونه
محسوب بشم!؛؛
بهتون میگم که من یک دیوانه واقعی ام!![]()
دیوونه ای که تمام زندگیش صرف دیوونه بازیش شده و میشه!
دیوونه ای هستم که با افتخار این لقب رو بر اساس این تعاریف به خودم میدم!
یک بار اون اولا که "پنجره ای از اندیشه ی من به نگاه تو" تازه وبش راه افتاده بود ،یه
چیزی مث الان من اعلام کرد،اونم
با توجه به تعاریف خودش گفت اگه کارهایی که میکنه دیوونه بازیه،دوست داره دیوونه
باشه!
الان بهش میگم که حسش رو درک کردم و میکنم!
دیوانه میمونم تا همه رو دیوونه کنم!
کمک وراهنمایی میخوام تا ازین هم دیوونه تر بشم!
پ،ن: در به در، مضطرب،پاراکلیت،مصخ، نوبادی، الهام، نسیم،نگار،صبا،رها،قاصدک
عزیز که عضو دوستانه همیشگی
این منتــــــــــــــــــظر هستید،
دعام کنید!
پ،ن: خدایا دست به دامانت ام برای دوباره دیدن تو و ستاره!!!!![]()
"دســـت هایـم آســــمانی؛ ازتـــو میگیرم نشـــانی؛ای همـــه آرامــــــــــــــــــــــــش
فالنامه حضرت حافظ
FreeCod Fall Hafez
پیوندهای روزانه